انجمن علمی مدیریت بازرگانی دانشگاه بجنورد

مدیریت نوعی هنر است و هنر یعنی خلاقیت و خلاقیت اساس پیشرفت است

انجمن علمی مدیریت بازرگانی دانشگاه بجنورد

مدیریت نوعی هنر است و هنر یعنی خلاقیت و خلاقیت اساس پیشرفت است

انجمن علمی مدیریت بازرگانی دانشگاه بجنورد
دنبال کنندگان ۵ نفر
این وبلاگ را دنبال کنید

تبلیغات

Blog.ir بلاگ، رسانه متخصصین و اهل قلم، استفاده آسان از امکانات وبلاگ نویسی حرفه‌ای، در محیطی نوین، امن و پایدار bayanbox.ir صندوق بیان - تجربه‌ای متفاوت در نشر و نگهداری فایل‌ها، ۳ گیگا بایت فضای پیشرفته رایگان Bayan.ir - بیان، پیشرو در فناوری‌های فضای مجازی ایران

میلاد مدیر

دوشنبه, ۲۵ آبان ۱۳۹۴، ۰۸:۲۷ ب.ظ

چون بهشت بالای آسمان بود ، کف بهشت را برید .

به یک باره آسمان سر ریز از ستاره شد . خداوند می خواست با این کار 

گوشه ای از زیبایی سرای جاودان را به انسان ها نشان دهد .

پگاه سه شنبه فرا رسید 

و خداوند ، گل و درخت را آفرید .

و فردای آن روز ، 

آهو و ماهی و پروانه ...

اما هنوز دل زیبا پسندش از خلقتش راضی نبود 

پنداری هنوز پیزی کم بود 

زیرا همه چیز به رنگ خاکستری بود 

و دل مشکل پسند خدا ، دلخور ! 

سنگ و کوه و گل و پروانه 

قناری و آسمان و ماهی و شقایق 

همه ، یک رنگ ، آنهم خاکسنری 

پگاه پنج شنبه ، روز رنگین خلقت بود 

و آغازی برای نقاشی آبرنگ خدا 

و خداوند دستس به رنگدان خلقت برد و سه رنگ اصلی ؛

قرمز و آبی و زرد 

را آفرید 

سپس آنها را در گلبرگی به وسعت نگاه مننتظر مادر 

در حجمی به اندازه ی نگاه خیس یتیم در انتظار پدر 

و در مساحتی به پهنای غم غریبی در جمع آشنایان 

در هم آمیخت 

آن گاه پنجه در رنگدان کرد و مشتی رنگ آبی بر آسمان پاشید 

آسمان آبی شد 

به این بهانه ست که گاهی به هنگام غروب وقتی به آسمان می نگری 

غم غریبی تو دلت موج می زنه .

به خاطر همان ؛

نگاه منتظر مادر ، نگاه خیس یتیم و غم غربت غریبی در جمع ، 

آری آسمان آبی شد !

چک چک رنگ از آسمان بر سر و روی دریا ریخت 

دریا هم آبی شد 

آن گاه ، خداوند بازهم رنگ ها را بهم آمیخت 

آمیزه ای از همه ی رنگ های لطیف را بربال نازک پزوانه نقاشی کرد .

و آمیخته ای از همه ی رنگارنگ را 

بر پرهای ظریف قناری پاشید .

شقایق و شرم و ماهی ، گلی شدند

و ابر و پاکی و زمستان ، سپید 

گل و بلبل و بهار ، رنگینک شدند 

و رنگین کمان و پاییز و طاووس ، رنگارنگ 

و به یکباره ، هستی از رنگدان آفرینش رنگین شد 

و خداوند ، سبز لبخندی بر لب آورد و به هستی رنگین نگریست .

اما پنداری هنوز چیزی کم بود ! 

ولی چه چیزی ...؟

خداوند کسی را می خواست که ؛ 

سپیدی را حس کند ، آبی را لمس کند 

سبز را بچشد و زندگی را لمس کند 

خداوند تا صبح اندیشه کرد ...

صبحگاهان سر از بالش ابر صورتی برداشت و بانگ برآورد :

یافتم ... یافتم ...

فرشتگان جملگی با حیرت به خداوند می نگریستند 

 و با نگاهی منتظر ، غرق سکوت .

و خداوند بی درنگ دست به کار شد و لختی از ؛ 

سختی کوه ، نرمی ابر ، وسعت دریا و بیکران آسمان و لحظه ای از ؛ 

غرور قو ، شجاعت شیر ، نجابت آهو و لطافت پروانه را برداشت 

و در سرو قامتی نهاد و رو به فرشتگان کرد و گفت :

او اشرف مخلوقات است ! والاترین مخلوق !

فرشتگان غرق حیرت به موجودی می نگریستند که بدون بال 

بر دوپای خویش ایستاده بود 

سپس خداوند از روح خویش در او دمید .

آن گاه با شوقی سرشار از شعف به فرشتگان گفت : 

او خلیفه الله است ، جانشین من در روی زمین !

به این بهانه آفرینش انسان تکمیل و هبوط او آغاز گردید .

و خداوند با آرامشی سرشار ، تکیه بر ابر صورتی زد و گفت :

خب انسان هم به دنیا آمد !

و بدین سان با حضور انسان در روی زمین،

زندگی اجتماعی آغاز گردید .

سالها گذشت ...

روزی فرشتگان به پیشگاه خداوند گلایه بردند که :

پروردگارا تو فرمودی او اشرف مخلوقات است !

جانشین تو بر روی زمین !

اکنون نگاه کن و ببین چگونه است این والاترین مخلوق ؟!

خداوند با دلواپسی ، ابرها را به کناری زد و نگاهی به زمین انداخت .

دلش هوری ریخت !

همه چیز به هم ریخته بود ، نامنظم و بی ترتیب ، بی نظمی و بی برنامگی 

موج می زد ...

خداوند حیر تناک شده بود و زیر لب زمزمه می کرد :

چرا ...؟چرا اینطور شد ... ؟ 

سپس نگاهی به کندوی زنبورها کرد ...

زنبورها منظم و مرتب با طلوع خورشید هر یک وظیفه ای داشتند : 

گروهی فقط روی یک گل بنشینند و شیره جان یک گل را جرعه جرعه نوش کنند . گروه دیگری از زنبورها همچون مهندسی آزموده و دقیق مشغول ساختن خانه هایی برای رفع خستگی همنوعان خود و پرورش نوزادان بودند . خانه هایی که حتی به اندازه ای ضخامت بال یک زنبور با هم اختلاف نداشتند . 

این نظم حیرت آور بود ! 

زنبورها هر شامگاه به دیدار بزرگشان می رفتند .

و او با دانایی خویش رهیافت های فردای آنان را مدیریت می کرد .

خداوند با حیرتی افزون نگاهش را به لانه مورچه ها برد آنها را می دید که در صفی منظم ، دوش به دوش یکدیگر هدفمند و مشتاق ، هرپگاه کار خود را می آغازند و شباهنگام هر کدام آذوقه ای به دهان گرفته و به لانه بر می گردند تا در انبار زمستانی ذخیره نمایند . 

زیرا که مدیر آنان ملکه مادر این گونه خواسته بود .

بانگ اعتراض فرشتگان ، چینی افکار خدا را ترک داد که می گفتند : 

این بود موجودی که به آن می بایستی افتخار کرد ؟ 

اکنون با این اجتماع بهم ریخته چه باید کرد ؟

فرمان الهی چیست ؟ 

و خداوند غرق در وهم سکوت بود .

او می اندیشید کجای کار کاستی دارد ؟ 

عیب کجاست ؟ برای ایجاد نظم چه باید کرد ؟

اکنون که نظم هستی را من اداره و مدیریت می کنم !

پس با اجتماع انسان ها چع باید کرد ؟

سکوت ، جمع فرشتگان را در بر گرفته و جملگی به خداوند می نگریستند و خداوند رو به آنان کرد و گفت : 

من کسی را می خواهم که بتواند گروه های انسانی را اداره کند و نظم و ترتیب و ایده های نو را پدید آورد .

اما چه کسی ؟ ...

بناگه نوری در ذهنش درخشیدن گرفت و گفت :

دانستم ... ! دانستم ... !

اول نامش با « م » آغاز می گردد ، « متخصص » 

دوم نامش « د » ، « دادگر »

سوم نامش « ی » ، « یکتا » 

چهارم نامش « ر » ، « رئوف » 

آری ، نام او مدیر است . 

کسی که متخصص باشد و دادگر ، یکتا و رئوف .

اوست که می تواند جوامع بشری را سر و سامان بخشید .

اوست که می تواند همچون من نظم را بر قرار نماید 

اوست که می تواند انسان ها را هدفمند و مومن بار آورد 

اوست که می تواند خلاقیت را سراج راه باشد 

اوست که می تواند نیک بختی را بر سفره ی خوشبختی انسان ها میهمان گرداند .

اوست که در نوع خود می تواند بی مانند باشد و بی همتا !

« مدیر » ... آری ... « مدیر » 

 به یک باره صدای هلهله ی فرشتگان ، عرش را لرزاند و فرشتگان به شادی این موهبت ، دست افشان شدند و پای کوبان !

و خداوند که از همه خوشحال تر ...

و بدین سان « مدیر » با پنج ویژگی ؛

تخصص ، تجربه ، تعهد ، تعلق خاطر ( عشق ) و از همه مهم تر ، 

« خلاقیت » 

برای تولد فرداهای سبز انسان ها ، 

از عرش به فرش هبوط کرد ...  

این متن شش صفحه از کتاب « لطفا مدیر موفقی باشید ! » می باشد که آقای خدادادی در حال خوندن اون بود به چشم خورد خواستم براتون بزارم بعضی وقت ها کتاب هایی در کتابخانونه دانشگاه پیدا می شود که ما کمتر بهش توجه داریم . خواهشا دوستان سری به کتابخونه بزنید و در این هفته که هفته ی کتابخونی است یک کتاب رو بخونید . 

درضمن در این متن نگاه نویسنده به خدا درست نیست و خدا رو به آدم تشبیه کرده  . در عالم واقع درست نیست ولی در عالم هنر .....

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۹۴/۰۸/۲۵

نظرات  (۱)

سلام واااقعا عالی بود...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی